بسیاری از سنگنوردان جوان و با استعداد ، زندگی خود را روی این جبهه از دست دادند ، از سال 1935 تاکنون ، 60 نفر روی نوردواند جان باخته اند. نام بخش های مختلف این صخره با تأسی از مرگ و میرها و یا موفقیت های آن انتخاب شده و هرکدام داستانی حماسی در پشت سر دارند ، مثل تلاش نگون بخت سال 1935 کارل مهرینگر و ماکس سدمایر که به نام "بیواک مرگ" معروف شد.
هنوز عبور از تراورسی که آندریاس هینترستویسر جان خود را به دلیل برداشتن طنابهای ثابت آن از دست داد ، یکی از فنی ترین بخش های مسیر سال 1938 محسوب می گردد، برخی از داستانهای مورد علاقه من از آیگر تلاش و صعود بریتانیائی ها است ، دان ویلانس در تنها تلاش خود از آیگر دریافت که خطر ریزش سنگ بسیار جدی است و این مسئله را نیز به صراحت به دو کوهنورد ژاپنی که بنظر می رسید با خیالی آسوده به پیشروی خود مشغول بودند ، متذکر شد ، اریک جونز در سال 1981 با صعودی سولو روی این جبهه کاری برجسته انجام داد ، من همیشه به کافه او زیر صخره های ولش در تریمادوگ سر می زنم ، تصاویری که در این کافه وجود دارند ، تصاویر آرام و بی تکلف از کوهنوردی قدیم و بیس جامپ هایی است در سراسر جهان که برای من الهام بخش هستند.
در ماه مارچ گذشته ، نه سال بعد از اولین نگاه گذرای من به این جبهه ، دوباره به آن نگاه کردم ، این بار در مقابل آن و دیواره واضح و بدون ابر بود و من می توانستم ویژگی های آن را که بسیار در مورد آن مطالعه کرده بودم بوضوح تشخیص دهم. در زیر لایه زمستانی خود ، میدان های یخی و عنکبوت سفید بد نام آن از همه برجسته تربود ، اندی ولستون و من با پیمایش برف عمیق از کلاین شایدک در پای دیواره بیواک کردیم و آماده شروع زودهنگام مسیر سال 1938 برای صبح فردا شدیم . خوابهایی که آن شب می دیدم آنچنان واضح بودند که قادر بودم صعود روز بعد را بوضوح پیش بینی کنم ، در یکی از این خوابها من خفه شدن خودم را در اثر برف عمیق به چشم دیدم . بعد از یک شب سرد من از کیسه بیواک پا به درون جهانی خفته گذاشتم . برف تمامی اطراف را احاطه کرده بود ، بعد از کمی جنب و جوش دریافتم که خواب های وحشتناک من احتمالا" به دلیل هایپوکسی (کمبود اکسیژن) بوده ، طوفان حدود یک متر برف در اطراف جابه جا کرده بود و رویاهای آیگر مرا در حسرت خود منتظر نگهداشت.
پنج ماه بعد دوباره به گریندل والد برگشتم ، این بار با دیو مک لوید و این بار هدف ما مسیری متفاوت بود . در سال 2003 اولی استک (تلفظ اصلی آن یولی اشتک) و استفان (اشتفان) سیگریست مسیر جدیدی روی آیگر ایجاد کردند که مسیر معلق روته فلو و ستون چک ها را در بر می گرفت و آنرا " پاسی ینسا" نامیدند ، دیواره هایی سترگ از سنگ آهک در انتهای سمت راست جبهه شمالی . این صعود به طور کامل از نام خود بهره مند است ، پاسی ینسا به زبان اسپانیایی به معنی شکیبایی است و در نهایت در سال 2008 استک اولین صعود آزاد این مسیر را انجام داد. به ندرت همنوردی قوی و همسان با خود ، شرایط جوی خوب و موقعیتی مناسب برای یک صعود سنگین وجود دارد ، اگرچه مسیر اصلی رولکوبی شده بود اما اسپرت محسوب نمی شد ، در اکثر طول های زیر 5.12b حمایت ها از فواصلی طولانی و خطرناک برخورداربودند ، در بخش فوقانی ستون چک ها ، انباشته از بستر ریزشی و ناپایدار سنگ بود اما کیفیت سنگ آهک در طول های دشوارتر بهتر بود ، اگر کسی قادر به صعود آزاد روته فلو شود باید از توان فیزیکی و روانی بالایی برای حمایت از خود در مقابل ریزش سنگ برخوردار باشد.

پاسی ینسا را در سال 2011 زمانیکه دیوید لاما صعود دو روزه قابل توجه خود را روی آن انجام داد ، شناختم . او در سایت خود این مسیر را اینگونه توصیف کرده : " دشوارترین مسیر سنگنوردی در آلپ که تاکنون آنرا صعود کرده ام" اظهار نظراو با توجه به دستاوردهای قبلی لاما از جمله تکرار دو روزه بلاویستا 5.14b در دولومیت و تکرار دو روزه وودی پتی 5.13d در گراند کاپوساین ، مونبلان که تماما" به صورت دیداری اما یک طول از دومسیر بود. واقعیت این است که لاما که اولین صعود آزاد مسیر کمپرسور سرو توره را انجام داده اینطور تصور می کرده که پاسی ینسا هر سنگنوردی را با چشم اندازی از این دیواره به وحشت می اندازد ، اگرچه دیوید مک لود و من هرگز با یکدیگر صعودی مشترک نداشتیم اما زمانیکه در شامونی در ماه آگوست یکدیگر را ملاقات کردیم دریافتیم که پاسی ینسا در رأس مسیرهای مورد علاقه ما قرار دارد ، دیو تاکنون صعودی در آلپ نداشته اما استدلال من این بود که از آنجائیکه یکی از بهترین سنگنوردان در تمامی رشته ها است ، صعودهای 5.14R/X ترد (ابزارگذاری) ، 5.14d اسپرت ، V15 بولدر و M12 میکس ، بنابراین مشکلی بابت پیمایش یخچال نخواهد داشت . وقتی از تاکتیک هایی که برای مسیر لازم بود صحبت می کردیم نتایج خوبی می گرفتیم . دیو فردی اندیشمند است که در سایت خود تشریحی فلسفی از سنگنوردی بعمل آورده و کتابی برای آموزش این رشته نوشته ، او همچنین موجب انگیزه سنگنوردان بسیاری بعد از صعودهای موفق خود در تمامی فصول و تمامی سبک ها شده است به طور مثال اولین مسیر او Hurting = آزردگی M10 به سبک گراند آپ (بدون حمایت از بالا ) با ابزارگذاری قبلی در کولاک نه تنها موجب شد بلادرنگ به او اعتماد کنم بلکه او کسی است که می توانم با او خوش باشم و بخندم که برای شرایطی که چندین روز با هم روی یک مسیر به تنهایی سپری خواهیم کرد می تواند عالی باشد.

ما در انتهای سه روز طوفان وارد گریند والد سوئیس شدیم ، آبشارهای جبهه شمالی چهره دیواره را غرق در فوران آب کرده بود ، با رگه های بزرگ و مرطوب سرازیر شده از روته فلو. دفع الوقت کردن در دره چیزی نبود که بخاطر آن به اینجا آمده بودیم اما با مطالعه داستانهای متعدد از حماسه آیگر می دانستم که بخشی جدائی ناپذیر از این ماجراجویی است .
دو روز بعد با پیش بینی امیدوارکننده شرایط جوی برای بررسی اولین طول های پاسی ینسا عازم شدیم. صبح زود از گریند والد سوار قطار یونگفرایو شدیم و امیدوار بودیم که در استولنلوچ پیاده شویم ، دریچه ای که از تونل سال 1912 مجزا شده و مستقیما" به سوی آیگر ، یک رصدخانه و رستورانهای یونگفرایو می رود ، گردنه ای بین قله های مجاور مونچ و یونگفرا. برای سنگنوردان دسترسی از استولنلوچ موجب فاکتور گرفتن آوار و بخش ریزشی سنگهای آیگر خواهد بود و از طرفی موجب دسترسی سریع به پاسی ینسا و دیگر مسیرها خواهد شد.

راهنمای قطار خبر بدی به ما داد ، ما نیاز به مجوز ویژه برای توقف قطار در استولنلوچ داشتیم ، اما گفت که نباید نگران شویم زیرا صعود به سوی دریچه از بیرون توسط اولی استک فقط 15 دقیقه طول کشیده ! ما از گفتن این موضوع خودداری کردیم که هفت سال و نیم طول کشید تا استک از استولنلوچ تا بالای ستون چک ها برسد. خزیدن تا استولنلوچ سه ساعت طول کشید ، سنگریزه ، برف و سدی از سنگ مرطوب و شل برای ما با کفشهایی معمولی و حمل کوله های سنگین چندان آسان نبود ، بخصوص وقتیکه ابرها به پایین آمدند. بعد از صعود مخاطره آمیز دامنه های مسیر باید دوباره به پای نوردواند برمی گشتیم تا مابقی وسایل خود را برداریم و دوباره تا نقطه بیواک نزدیک استولنلوچ صعود می کردیم.

تجربه ای سورئال (اوهام) در بیدار شدن در چنین جبهه ای مخوف بود ، با صدای باز شدن در قطار که دو کوهنورد از کوپه ای که پر از گردشگر ژاپنی بود از آن بیرون می آمدند. رابرت جاسپر (آلمانی) و راجر شایلی (سوئیسی) هر دو در سودای عبور از پاسی ینسا برای ایجاد مسیری جدید . آنها مسیر خود را با اشاره دست به ما نشان دادند ، هنوز چشمهایمان تار بود و قبل از خوردن صبحانه نگاهمان را روی خطوطی که به ما نشان می دادند ، ثابت نگهداشته بودیم . عاقبت از کیسه خوابها بیرون آمدیم و در رطوبت و سرما فرو رفتیم. راه خود را تا اولین طول پردردسر مسیر در پیش گرفتیم که درجه اصلی آنرا استک 5.12b تعیین کرده و لاما سختی آنرا تا 5.12d افزایش داد و آنرا به یک گونی پر از شن تشبیه کرد. اشتیاق شروعی خوب را در سر داشتیم ، با چنگ و دندان برای فلش این طول جنگیدم ، علیرغم یخ زدگی هر دو دست که گاهی لازم بود بدون دستکش بکار گرفته شود، دیو سرطناب طول بعدی شد . صعودی خارق العاده با حرکتهایی پایدار روی چین ها و شیارهای کوچک اما ساده که در بسیاری مواقع یادآور سیوس و وردن گورج بود.
اگرچه هردو از پیشروی و قابل صعود بودن بخش پایین خوشحال بودیم اما از خستگی بازوها بعد از تقریبا" کمی صعود نگران شدیم ، بخصوص با در نظر گرفتن طولهای دشوار مسیر که در بالای دیواره در انتظار ما بود. با برگشت به استولنلوچ مامجبور شدیم به قطار کلاین شایدک آویزان شویم ! تمام کاری که لازم بود انجام شود تا قطار توقف کند ، روشن کردن هدلمپ در تونل بود و راننده قطار با خوشحالی اجازه پریدن به درون قطار را به ما داد ، ما به راجر و رابرت ملحق شدیم که با اشتیاق در باره جبهه شمالی صحبت می کردند.
پروژه ما یک مسیر شگفت انگیز بود و شاید گام بعدی به سوی دشواری جبهه شمالی بود ، وقتیکه وارد کلاین شایدک شدیم برای صرفه جوبی در هزینه ها و نگهداشتن بلیط برای آخر برنامه از قطار پریدیم . ساده لوحی و بی تجربگی من بود که فرود به گریندوالد به طرز قابل توجهی از آنچیزی که تصور می کردم با کفش های پیاده روی و شلوار نازک تابستانی ، متفاوت بود.
چند روزی استراحت کردیم تا دیواره خشک شود و این بار با عکاس با استعداد کوهستان الکساندر بیسه که اشتیاق گرفتن عکس روی دیواره را داشت برگشتیم ، ما عمدتا" تا بخش پایین جبهه خزیدیم ، بیشتر لوازم خود را در استولنلوچ انبار کردیم و خزیدن های ما به این ترتیب خوشایند بود. متاسفانه آلکس عکاس ما در یکی از شیب های تند بود که یکی از گیره ها شکست و جان او بخطر افتاد ، علیرغم اینکه تعادل خود را بدست آورد اما شدیدا" دچار لرزش شده بود ، به پایین نزد او فرود آمدم و با احتیاط کوله او را از پشتش برداشتم که حاوی تنها طناب بین ما سه نفر بود. به سرعت به سمت دیو رفتم و او یک جایگاه حمایت خوب برای آلکس برای رسیدن به بخش آسان تر مسیر پیدا کرده بود. آلکس با استرس به ما گفت که یک نوشیدنی به ما بدهکار خواهد بود وما به صعود ادامه دادیم و وانمود کردیم که اتفاقی نیفتاده. این حادثه به ما یادآوری کرد که چقدر این دیواره خطرناک است. شرمندگی ما از داشتن بیواکی نسبتا" راحت کمی بیشتر از پرتاب سنگ از مکانی بود که تونی کورز با مرگ نابهنگام خود در سال 1936 با آن مواجه شد.

آن شب ما چهار طول اول و دشوار مسیر را تا نقطه کراکس (دشوار) در ابرهای قطور صعود کردیم ، بنابراین فردا می توانستیم هرچقدر که زمان نیاز داشتیم روی 5.13b کار کنیم. صعود سریع و آسان انجام می شد و در ما اعتماد بنفس برای مابقی مسیر ایجاد کرده بود. طناب ثابت نصب کردیم و به نقطه بیواک برگشتیم. صبح روز بعد چشم به روی آسمانی آبی و بازوانی عاری از خستگی بعد از کشیدن کیسه بار و لوازم ، باز کردیم و دوباره به نقطه ای که در بالا طی شده بود رسیدیم. کراکس پاسی ینسا دیدنی بود ، درگیر با یک سقف ، 200 متر بالاتر از معبری که به یک دیواره معلق با شیبی ملایم ختم می شد. از این مکان یک بیس جامپر را دیدیم که در ارتفاعی یکسان با ما در سمت راست جبهه شمالی آیگر از یک صخره قارچی شکل در حال پرش بود ، اگرچه هرگز ناامید نشدیم ، کراکس سرجای خود بود ، نیاز به استقامت و گامهایی دقیق برای جلوگیری از هرگونه لغزش بود ، فاصله بین گیره ها خوب بود ، لبه هایی مربعی شکل و شیارهایی کوچک و همانگونه که دیو سرطناب را بعهده داشت می گفت : " کلوم این چیزی است که ما به خاطر آن اینجا هستیم " هر دو در اولین تلاش به مبارزه برای ردپوینت مسیر مشغول شدیم ، شادمان بعد از صعود از چنین بخشی به طور پیوسته تا بخش فوقانی و وقت گیر روته فلو صعود کردیم. در انتهای بعدازظهر به دومین مکان بیواک زیر ستون چک ها رسیدیم. راضی و خسته بعد از یک روز کاری موثر ، چادر معلق خود را که راحت بنظر می رسید نصب کردیم و از ریزش سنگ توسط سقفی گسترده محافظت شدیم.
صبح روز دوم در میان ابرها و هوایی که به مرور سردتر می شد ، بیدار شدیم. صدای زنگوله های گله ای گاو که صدهامتر زیرپای ما در حال چرا بودند به گوش می رسید و ما خود را برای صعود دشوارتر آماده می کردیم. هم من و هم دیو احساس خستگی می کردیم با این حال به سرعت از یک طول صیقلی و صاف عبور کردیم ، وقت ما به شدت روی طول بعدی با همان درجه تلف شد ، یک 5.13a فنی و طولانی . پوست دست ما در این نقطه حساس شده بود به نحویکه هر گیره کوچک نوک انگشتان ما را می سوزاند. نوبت سرطناب شدن من بود ، در شرایطی که گازی درمخزن وجود نداشت ، پله رکاب ها را تحویل دیو دادم که با آن مسیر را ردپوینت کرده بودیم ، علیرغم اینکه یکی از گیره ها در انتهای مسیر شکسته بود. بعد از پیمایش چندین طول از مسیر با دستهایی یخ زده طناب رابرای برقراری بیواک نصب کردیم که امیدوار بودیم آخرین شب ما روی جبهه باشد.
روز بعد بسیار خسته و درمانده بودیم و باید درگیر یک طول بسیار دشوار و تعدادی بخشهای پردردسر می شدیم و اینکار برای دیو که متوجه شد غذای ذخیره او طعم لاستیک سوخته می دهد بسیار سخت بود او گفت : " خیلی بد است که مردی گرسته و یخ زده روی جبهه شمالی آیگر نتواند غذا بخورد"
آنشب از صدای مهیب ریزش سنگ درست بالای سرمان بیدار شدیم ، خوشبختانه سقف بزرگی از ما محافظت می کرد اما این کار خواب ما را مختل ساخت. صبح زود در شرایط سرد جوی آماده آخرین تلاش شدیم ، اینبار صدای گله گاو همراه با صدای غرش قطار بود و ما را تشویق به برگشت به جهان خاکی می نمود که در پشت سر جا گذاشته بودیم . در کمال تعجب هر دو بهتر از روز قبل بودیم و به سرعت به سمت بالا و آخرین بخش دشوار مسیر صعود کردیم . از اینجا به بعد سرطنابی مسیر طولانی تر وسطح صخره شکننده تر می شد و کشیدن کیسه بار به بالا دشوارتر شده بود. این کار ناخوشایند بود بخصوص زمانیکه کوله ها پر از گره می شدند و مجبور به فرستادن آنها به پایین برای آزاد سازی بودیم.جنس سنگ نیز فرسوده و شکننده بود و به راحتی نمی توانستیم به سرعت خود بیفزاییم. آخرین طول زیر درجه 5.11b بود با شیبی که سطحی با کیفیت پایین داشت ، با این وجود تابش نور خورشید روی گرده موجب تحریک ما شد و در تابش آفتاب عصرانه روی آخرین نقطه مسیر حمام آفتاب گرفتیم ، برای اولین بار بعد از چهار روز صعود ، تی شرت های خود را در آوردیم.
به سرعت از شیب های پر از سنگریزه سمت غربی فرود را آغاز کردیم ، شدیدا" اصرار داشتیم بموقع برای رسیدن به قطار به پایین برگردیم اما صرفه جویی من برای بلیط برگشت بیفایده بود و ما به قطار نرسیدیم ، با بار سنگینی از طناب وکوله و کیسه بار جاماندیم و متحمل گامهایی سنگین و طولانی به سوی گریندوالد شدیم. نیمه های شب به ماشین رسیدیم ، پاهای دیو با تاولهایی دردناک پوشیده شده بود ، قوطی نوشابه ها را که یک سودای اسکاتلندی ملایم بود باز کردیم و شروع به خوردن شکلات و کلوچه های بیات کردیم.
نه سال بعد از آشنایی من با نوردواند حالا برای من عجیب است که آیگر بیشتر به خاطرمسیر اصلی 1938 خود معروف است ، برای من جبهه شمالی یک دیواره سنگنوردی مدرن است ، از اولین صعود آن تقریبا" در 75 سال پیش استانداردهای صعود موجب هجوم دیواره نوردان به اینجا بیشتر از سایر مناطق کوه نوردی جهان شده است ، از اولین صعود سرعتی و سرسام آور دنی آرنولد و اولی استک تا مسیرهای میکس شاخصی چون "عنکبوت جوان" سال 2001 توسط استک و استفان سیگریست ، آیگر میدان آزمایشی است برای کوه نوردان امروزی ، همانطور که برای هکمیر و تیم او در سال 1938 اینچنین بود. هنوز مسیرهای جدید زیادی برای صعود وجود دارد و مسیرهای تکرار نشده زیادی باقی مانده ، اگر صبر و سلاح کافی برای جنگیدن داشته باشید.
برچسبها: دیواره نوردی