دیبا گول (زیبا گل) دیگه بزرگ شده اما هنوز نمی تونه اسم خودشو درست تلفظ بکنه ، یک گل سرخ و زیبا ، نه یا ده سال داره ، هر سال که به کافه اونها سر می زنم یه نوزاد به نوزادهای دیگه اضافه شده ، نه مدرسه ، نه کتاب و دفتر و نه امکاناتی که در اجتماع فعلی برای هر کودکی پیش بینی شده ، زیبا گل بزرگ می شه تا در سن بلوغ یعنی چهارده سالگی مثل مادرش به عقد یکی از پسرهای فامیل در بیاد که البته حیوونی اونهم خیلی سن داشته باشه هفده ساله خواهد بود ، برای امرار معاش در کافه های کوهستان زندگی می کنن و چرخه زندگی بی تنوع اونها همینجور ادامه داره ، توالت شویی ، جارو کشی ، بار جابجا کردن و از این جور کارها ، گاهی زندگی اونها سیر طبیعی نداره مثل مرضیه کافه مرحوم عبدالله ریش که حالا به میانسالی رسیده و گاهی که کنارش می شینی احساس می کنی از درون تهی و دچار خسوف دل شده .
این قبیل بچه ها بیشتر در مسیرهای قدیمی مثل پس قلعه ، درکه و دارآباد زندگی می کنن، مردم فقیری که به حاشیه های کوهستان پناه میبرن و یه قطعه زمین رو اشغال می کنن بعد با کتک کاری و بیل و کلنگ و سالها جنگ و جدل با شهرداری موفق می شن مجوز بگیرن و زمینشونو بسازن ، یه کافه که تمام زندگیشون تو اون خلاصه می شه ، مثل مرضیه.
زیبا گل اولین بار که منو دید روی تخت کافه نشسته بودم و توی دفترچم چیزی یادداشت می کردم اومد کنارم نشست و نوشتنمو تماشا کرد ، چند تا سئوال بچگانه کرد که با حوصله بهش جواب دادم ، هربار که از اونجا رد می شم می رم که ببینمش ، بار دوم عجیب بود که منو شناخت تا حالا که کاملا" با هم دوست شدیم ، بعد از هفت سال این اواخر با کمرویی و دست و پا شکسته ازم خواست واسش یه مداد بخرم یه پاک کن یه دفترچه مشق یه دفترچه نقاشی و یک بسته مداد رنگی ، خدای من چرا به فکر خودم نرسیده بود ، واسش خریدم ، هفته بعد صبح زود تو کافه دنبالش می گشتم ، خوابیده بود ، پدرش بیدارش کرد سراسیمه بیرون اومد ...
واسم خریدی
آره از هر کدوم دوتا خریدم یکیشو بده به پروانه (یه دختر کوچولوی دیگه از فامیل های زیبا گل)
دستت درد نکنه بفرما منزل!
نه باید برم ،می رم قله
برگشتی بفرما بیا منزل
خندیدم و گفتم باشه یه روز می یام نوشتن یادت می دم
هفته پیش که دوباره رفتم کافه ازش پرسیدم سهم پروانه رو بهش رسونده یا نه و اون سرشو انداخت پایین و صادقانه گفت ، می دونی ، خواهرم بنفشه رو می شناسی ؟ بقیشو می دونستم ...
سالهاست که در مسیرهای مختلف کوههای شمال تهران کوهپیمایی می کنیم ، از کنار این بچه ها می گذریم و برای صرفه جوئی کوله هامونو تا خرخره از خوراکی و فلاکس چای و غیره پر می کنیم مبادا ریالی بابت یک استکان چای هزینه کنیم ، رزق و روزی مردمانی که چشمشون به حضور آخر هفته های ماست ، بچه هایی که در برزخ بین زندگی شهرنشینی و روستایی گم شدن ،اینها رو نوشتم به این امید که اینبار که از پس قلعه یا دارآباد رد می شید ، توقف کنید و این بچه ها رو در یابید .
برچسبها: تحریر آزاد