وبلاگ کوه نوردی و صعودهای ورزشی گل کوه

انعکاس اخبار و تاریخ کوه نوردی و صعودهای ورزشی با اولویت زنان

صعود زمستانی دماوند (صعود مسیر یخچال شمالی- فرود جبهه جنوبی )

گزارش علیرضا رشیدی (گروه پرستو)

مبدأ صعود : روستای ناندل

ارتفاع مبدأ :2300

تاریخ اجرا : 03/11/1392

مدت برنامه : 3 روز

مبدأ حرکت : تهران – ترمینال شرق

نفرات شرکت کننده :4 نفر

اعضای تیم :

1-  مهدی استواری

2- علی جهانگیری (سرپرست )

3- مهران نیل ساز

4- علیرضا رشیدی

چهارشنبه : 03/11/1392

ساعت 14:30 با یک دستگاه خودرو سمند از ترمینال شرق راهی جاده هراز شدیم ، بعد از پلیس راه بایجان ، نرسیده به پنجاب بین تونل هفت و هشت جاده هراز به دو راهی ناندل رسیدیم و پس از عبور از روستاهای حاجی دلا و میان ده به وارد ده ناندل شدیم ، به دلیل یخ زدگی جاده در ساعت 18 ابتدای ده پیاده شدیم ، پیمایش کوتاهی کردیم تا محل مناسب جهت استقرار چادرها را بیابیم .

مهدی استواری

ساعت 20 چادرها را در ارتفاع 2500 متری برپا کردیم ،سرعت باد زیاد بود و قرار شد به محض آرام شدن باد حرکت کنیم .در طول شب علی چند مرتبه از چادر خارج شد و هوا را مساعد ندید نهایتاٌ ساعت 8 صبح با آرام گرفتن باد چادرهارا جمع کردیم و مسیر را ادامه دادیم . به دلیل حجم برف در منطقه مسطح دشت ، به جای مسیر همیشگی سنگ بزرگ (گته سنگ ) با انحراف به سمت چپ مسیر ، به طرف یال رفته و پس از بده بستانهای کوتاه و ممتد،  بر روی برف مستحکم گام بر داشتیم و برفکوبی کردیم .

ساعت 13 به ارتفاع 3200 متری رسیدیم و از اینجا به بعد مسیر شیب گرفت، با صعود از یخچال کوچک سمت چپ پناهگاه ،خود را به یال اصلی رساندیم، .باد شدیدی که میوزید به همراه برف یخ زده باعث کاهش سرعت تیم شد .

ساعت 20 به پناهگاه اول جبهه شمالی رسیدیم ، مهدی خیلی خسته شده شاید هم ترسیده بود و اعلام کرد که قصد بازگشت دارد و دیگر قادر به ادامه برنامه نیست ، اینجا 2 گونه میتوانستیم تصمیم گیری کنیم ، یا هر 4 نفر برمی گشتیم یا اینکه 2 نفر صعود می کرد و 2 نفر به سمت پایین برمی گشت  .

پس از شور نسبتاٌ طولانی قرار بر این میشود علی و مهران صعود کنند و من به اتفاق مهدی برگردیم پایین، شب را استراحت کردیم و ساعت 8 صبح بیدار شدیم . سرعت زیاد باد اجازه صعود و فرود را تا ساعت 11 به ما نداد  و از این زمان با آرام شدن باد من و مهدی از 2 همنورد دیگرمان خداحافظی کردیم.

غروب نشده به روستای ناندل رسیدیم و از آنجا راهی تهران شدیم .

شنبه : 05/11/1392

در طول روز هر بار که با علی و مهران تماس گرفتم گوشی آنها خاموش بود،  تا اینکه ساعت 19:15  مهران تماس گرفت و با گریه اعلام کرد که 300 متر بالاتر از بارگاه سوم در یخچال بین 2 یال به دنبال علی می گردد و عنوان نمود که کلنگ و هدلایتش را پیدا کرده ولی از خود علی خبری نیست .

-  چی داری میگی ، شوخیت گرفته

- نه به جان رضا ، نمی دونم چیکار کنم 9 % باتری دارم

- تو خودتو برسون پناهگاه ، خداحافظ

پس از این تماس ابتدا با دکتر مساعدیان ، سپس با خانم حسین زاده و پس از آن با 112 تماس گرفتم و اطلاع رسانی کردم

50 دقیقه بعد مهران مجدد تماس گرفت و گفت که کوله علی را هم پیدا کردم و همچنان از علی خبری نیست .

در تماس سوم حدود ساعت 20 مهران از پناهگاه تماس گرفت و خبر داد که علی را غرق در خون کنار پناهگاه پیدا کرده و خوشبختانه چون شدت خونریزی به دلیل سرما و انعقاد آن زیاد نبوده  خود را کشان کشان به پناهگاه رسانده ، اما درب پناهگاه قفل است .

خبر پیدا شدن علی را به عزیزان ذکر شده اطلاع دادم . دکتر مساعدیان گفت که در پناهگاه قدیمی باز است و در منطقه هیچکس نیست به مهران گفتم که علی را به پناهگاه قدیمی انتقال دهد و پیگیری جهت اعزام تیم امداد و بالگرد را ادامه دادم.

آقای خیراله امانی پیشکسوت کوهنوردی مازندران نیز با هیئت آمل جهت اعزام تیم امداد مذاکره کرد

یکشنبه : 06/11/1392

آقای فلاح از هیئت کوهنوردی آمل اول صبح با من تماس گرفت و اعلام کرد که تیمی را جهت امداد روانه بارگاه کرده اما امکان پرواز بالگرد وجود ندارد.

پس از آن آقای محسن عبدلی پیشکسوت کوهنوردی ایران خبر می دهد یک فروند بالگرد آماده پرواز است اما سرعت زیاد باد امکان این امر را ناممکن ساخته سرانجام پس از کش و قوسهای زیاد هلیکوپتر در نقطه مورد نظر فرود آمده و هر دو کوهنورد را به بیمارستان میلاد انتقال می دهد .

 ساعت 14 خود را به بیمارستان رساندم خانواده علی زود تر ازمن خود را به بالین علی رسانده بودند علی تا ساعت 18 در اورژانس بیمارستان بود و پس از آن با دستور پزشکان ارتوپد ، مغز و اعصاب و جراح مغز و اعصاب مرخص شد .

علی جهانگیری گزارش را ادامه می دهد

پنج شنبه 4/11/92 ساعت 12 پناهگاه اول را ترک کردیم ،  100 متر بالاتر به مدت 5 دقیقه نشستیم و پایین رفتن رضا و مهدی را تماشا کردیم ، یک آن تصمیم گرفتیم  که ما هم برگردیم پایین ، اما با توجه به داشتن توان لازم جهت بالا رفتن و با وجود بوران شدید مسیر را بدون توقف از روی یال اصلی از بین سنگها در پی گرفتیم .

ساعت 16 از سمت راست صخره های پناهگاه داخل شدیم ، پناهگاه را برف گرفته بود ، طبقه بالا را چادر زده و به سختی چادر کوتاه خود را برپا کردیم .

ساعت 22:30 داخل کیسه خواب شدیم که استراحت کنیم ، ساعت 3:30 جهت چک کردن هوا قصد خارج شدن از چادر را داشتم که ناگهان از طبقه دوم به کف پناهگاه افتادم ! طوفان شدید بود ، بار دوم در ساعت 6 مهران هوا را چک کرد .

هوا روشن شد ولی سرعت باد همچنان زیاد بود ، داخل چادر کاملا یخ زده بود ،  آرام آرام یخها را از وسایل خود پاک کردیم، کمی برف آب کردیم و چادر را جمع کرده و ساعت 8:30 از پناهگاه در ارتفاع 5000 متری خارج شدیم .

به دلیل سرعت زیاد باد (روی یال)   با کلنگ و کرامپون از یخچال سیوله صعود کردیم .

ساعت 14 به 20 متری قله رسیدیم  باد آنقدر شدید بود که 20 متر آخر را در مدت 45 دقیقه صعود کردیم ، روی قله چندین بار پناه گرفتیم که باد پرتمان نکند ، همانجا بینی و صورت من دچار سرما زدگی شد، به زحمت روی قله عکس انداخته و پایین رفتیم .

 روی یال اصلی در ارتفاع 4400 متری آن قسمت که یال باریک می شود ، باد تعادل مرا برهم زده و روی شن اسکی کنار یخچال پرتم کرد و از اینجا سرخوردن شروع من شد .

در حین سر خوردن تسمه های کوله را آزاد کرده تا بعنوان حائل استفاده کرده و بر روی آن سوار شوم ، در راه چندین بار با تخته سنگها برخورد کردم و دچار آسیب دیدگی در نواحی کتف ، دنده ها ، هر دودست و شکستگی سر و بینی شدم .

بالاخره با برخورد به تخته سنگ دیگری متوقف شدم بالا را نگاه کردم و دیدم هد لایتم بالای یخچال گیر کرده است .

با همان حال با وجود خونریزی شدید خود را به پناهگاه رساندم البته در بین راه بارها زمین خوردم ، 45 دقیقه در پناهگاه بودم که مهران سراسیمه و مضطرب به من رسید ، در ورودی را مهران باز کرد و وارد یک اتاق 6 تخته شدیم اما بدون امکانات گرمایشی ، تشنگی من بحد اعلای خود رسیده بود اما دیگر آبی وجود نداشت ، مهران قصد پانسمان سرم را داشت که منصرفش کردم ، تلاشهایش برای درست کردن آتش هم بی نتیجه بود ، باز هم تشنگی امانم را بریده بود ، شاید خونریزی این امر را تشدید می کرد .

علی جهانگیری

ساعت 2 از مهران خواستم تا مرا تا در آشپزخانه یاری کند و به کمک هم در را باز کنیم پس از باز شدن در اولین چیزی که چشمک میزد نوشابه بود ، یک قوطی نوشابه خورده و به تخت برگشتم ، مهران نیز کمپوت یخ زده را داغ کرد و آب گرم تهیه کرد و یک لیوان چای بهمراه قرص مسکن به من داد .

ادامه گزارش به روایت مهران نیلساز

مهران نیل ساز

 بالاخره بعد از اون همه کلنجار رفتن با باد و سرما و اون پوره های برف ، ساعت 3 ظهر به قله رسیدیم. واقعا فشار سختی بود و سرمایی که هیچ کجا تو ایران، مثل اونو نمی شد دید. تمام روز از نعمت تابش مستقیم خورشید فقط حدود نیم ساعت بهره برده بودیم. وقتی روی قله تشعشع های پرتوی خورشید رو حس کردیم، جون دوباره ای گرفتیم. اما این دفعه باد اجازه موندن نمی داد. بیشتر از چند دقیقه روی قله نموندیم و سریع سرازیر شدیم.

با تجربه ای که داشتیم و یاد اتفاق ناگواری که سال پیش برای کوهنورد اسلامشهری افتاده بود، از روی یخچال فرود نیامدیم و مسیرهای سنگلاخ و بدون برف رو انتخاب می کردیم. در ارتفاع 4500 تا 4400 بودیم که من توقف کردم و گوشی موبایلم رو روشن کردم و خبر شیرین صعود رو به کسانی که نگران ما بودند اعلام کردم. از فرصت استفاده کردم و کرامپون هامو جمع کردم. همین کار حدود 10 تا 15 دقیقه ای زمان برد و علی که طاقت ایستادن نداشت به مسیر خودش ادامه داد.ساعت حدود 7 بود و یک فاصله 10 دقیقه ای بین من و علی وجود داشت . چراغ بارگاه سوم روشن بود و گواه تموم شدن مسیر سخت تا کمپ رو می داد. وقتی داشتم از بین دو یال بالای پناهگاه فرود می آمدم متوجه چیزی روی برف شدم.یکم که جلو تر رفتم دیدم روی یخچال یه کلنگ افتاده نزدیک شدم و به کلنگ که رسیدم، دیدم خیلی شبیه کلنگ علی هست، ترسیدم و شروع کردم به فریاد زدن و دنبال علی گشتن، اما صدای باد اجازه شنیدن یا رسوندن صدای منو نمی داد. همون مسیر پر شیب رو بااحتیاط ادامه دادم و به دور و بر نگاه کردم. وقتی یکم جلوتر رفتم، متوجه نور هدلایت علی شدم که یک جا ثابت مانده بود ، به سمت نور رفتم و باز هم صدا زدم، اما باز هم، باد اجازه شنیدن صدا رو نمی داد. وقتی به نور رسیدم دیدم یه هدلایت و یه دستکش کنار یه سنگ افتاده !! وسایل علی بود! شروع کردم به فریاد زدن، اما هیچ اثری از علی نبود .هنوز کاملا از بروز یک حادثه مطمئن نشده بودم و به خودم امید می دادم و خودمو دلداری میدادم که شاید خسته بوده، وسایلش افتاده بیخیالشون شده ، اما وقتی یکم جلوتر مسیر رو ادامه دادم و دیدم کوله پشتیش روی یه تیکه سنگ وسط یخچال بین دو یال بالای پناهگاه گیر کرده،اشکام سرازیر شد و مثل دیونه ها شروع کردم به دنبالش گشتن، داد میزدم، همه جای رو بررسی میکردم، اما هیچ خبری ازش نبود. فکر اینکه یا باید تن بیهوش شدشو پیدا کنم یا اینکه جسدشو از بین  اون همه سنگلاخ، اونم با اون هدلایت که نورش بعد از 4 روز برنامه ضعیف شده بود وحشت زدم می کرد، گریه امونمو بریده بود اما وقتی به این فکر میکردم اگه الان پیداش کنم ممکنه زنده باشه، باعث میشد تمام خستگی هامو فراموش کنم. گوشیمو روشن کردم، 9 درصد شارژ داشت! سریع به رضا رشیدی اطلاع دادم و گفتم ببین کسی تو بارگاه هست بیاد کمک. به آقای فرامرزپور(مسئول خانه کوهنورد رینه) خبر دادم که بیسیم بزنن ببینن کسی بارگاه هست یا نه. بهم گفتن هیچکس توی کمپ نیست و باید خودت یه کاری کنی.نزدیک کمپ بودم، با چشایی باز و صدازنان: علی علی علی... خودمو به کمپ رسوندم به این امید که شاید کسی اونجا باشه.وقتی به در کمپ رسیدم دیدم یه چیزی مثل جنازه افتاده دم کمپ. علی بود. خودشو با سر و صورت خونی، با دست و پایی زخمی و کت پری پاره پاره، رسونده بود اونجا. اگه خودشو نمیرسوند اونجا ،خیلی امکانش کم بود که اون شب پیداش کنم. در ورودی کمپ، خدا رو شکر قفل نبود و اتاق 6 تخته سمت چپ باز بود، روی یکی از اون تختا خوابوندمش و چندتا پتو انداختم روش. با درد صدا میزد آب آب. تمام آب های همراهمون یخ زده بود.و کپسول گاز، توی کوله خودش مونده بود بالا، که منم گذاشته بودم اونجا بمونه تا محل دقیقشو گم نکنم.از در بارگاه خارج شدم تا برم اون 200 متر ارتفاع رو بالا برم و کولشو بیارم اما توانی نداشتم.چند بار امتحان کردم، اما واقعا کار سختی بود و از اینکه تنهاش بذارم ترس داشتم. باقی در های بارگاه قفل بودن و نمیشد کاری کرد. با کلنگ کوهنوردی دسته کلنگ چوبی رو شکوندم و یه تیکه از تخت های اون اتاق رو برداشتم و با یکم نفتی که اونجا بود یه آتیش درست کردم و یه پلاستیک پر ، برف آب کردم و بهش آب دادم.

 

یکم حالش بهتر شد برق بارگاه وصل بود گوشیمو به شارژ زدم و  شروع به اطلاع رسانی کردم. به کمک دکتر مساعدیان شروع کردم به بررسی حال مصدوم. سرش از چندین جا شکسته بود و روی سر و صورتش پر از لخته خون بود ، از بس هوا سرد بود محل خونریزی روی سرش بسته شده بود. اصلا به کتفش نمیشد دست زد، یه دست دیگش کاملا کبود بودو تمام بدنش خراشیدگی و کوفتگی و دماغش هم شکسته بود. با این حال هشیار بود و یه لبخند روی لباش که به آدم انرژی می داد، اما آروم وخیلی کم حرف میزد. هنوز بدنش گرم بود و درد کل بدنش رو نگرفته بود.به کمک تماس هایی که باهام گرفته میشد، سعی میکردم راهی پیدا کنم تا به امکانات کمپ دسترسی پیدا کنم، اما راهی نبود.همه با تماس بهم دلگرمی تیم امداد رو میدادن و میگفتن یا تیم زمینی میاد برای بسکت کردن یا هلی کوپتر، اما تا صبح هیچ خبری نیست و تا صبح باید خودتون سر کنید.

برای اینکه دردش کمتر  بشه، مسکن بروفن بهش دادم و توی یه محلول هم کمی او آر اس ریختم تا تشنگیش رفع بشه،  به خاطر اون سرما نمیشد آتیش رو نگه داشت، هنوز بهش هیچ غذایی نداده بودم.و فقط تنقلات داده بودم.نبضشو چندبار گرفتم تا تغییرات بدنشو متوجه بشم. طرفای ساعت 2 شب بود که گفت بدنم داره خالی میکنه و فشارم داره میفته و دارم از داخل سرد می شم.داشت به سمت هایپوترمی میرفت و اینو کاملا میشد فهمید. نیاز به جوشانده و غذای داغ داشت. تمام سعیمو کردم که قفل های بارگاه رو بازکنم.قفل کتابی زنجیر شده رو تونستم با یه چاقو باز کنم.در سالن باز بود و فقط مونده بود در آشپزخونه. سعی کردم با باز کردن لولای بین دو در چوبی بدون اینکه آسیبی به کمپ بزنم در رو باز کنم.خدا رو شکر باز شد. اول از همه یه نوشابه بهش دادم تا یکم قندخونش بره بالا. بعد یه چای داغ دادم و یکم بعد یه کمپوت براش داغ کردم و بهش دادم. وضعیتش خیلی بهتر شده بود اما با اون همه خونی که ازش رفته بود و دردی که داشت نمیشد زیاد تکونش داد.یه شکاف بزرگ هم از شکسستگی توی سسرش بود که بعدا 28 تا بخیه خورد. براش غذا درست کردم و کنارش دراز کشیدم تا کاملا حواسم بهش باشه و گرم بمونه و مدام ساعت به ساعت چکش میکردم و همینطور با همه در تماس بودم، مخصوصا تیم های امداد. خلبان هلی کوپتر آمل ازم خواست تا مختصات دقیق باند رو بهش بدم.رفتم روی باند و از روی جی پی اس بهش اعلام کردم. همون موقع بهم گفت که تا رسیدن تیم امداد باید صبرکنم که اینکار یه 6 ساعتی طول میکشید. با فشاری که من و بقیه به امدادگران آوردیم، در نهایت علاوه بر تیم زمینی، هلی کوپتر هم آمد اما تیم ایثار هلال احمر تهران اومد نه هلی کوپتر آمل. بعد صحبتی که با خلبان داشتم ، اصرار بر مشخص کردن باند هلی کوپتر داشت و همین طور جهت باد در باند کمپ. یه پتوی قرمز از کمپ برداشتم و روی زمین باند به کمک چند سنگ، مشخص کردم و همچنین به کمک یک گتر رنگی با یک تیکه چوب، جهش وزش باد رو مشخص کردم. به سمت کمپ رفتم و علی رو از اونجا خارج کردم و به سمت باند رفتیم. باد زیاد بود و هلی کوپتر در تلاش اول برای نشستن، نزدیک بود به کوه بکوبه وهمین طور پره های این هلی کوپتر عظیم الجسه امداد، بخوره تو سر ما. نتونست بشینه و رفت، در شک این بودیم که هلی کوپتر برنمی گردد اما بعد از یه دورزدن طولانی، موفق به فرود شد. سوار هلی کوپتر شدیم وحدود ساعت 11 صبح به سمت بیمارستان میلاد تهران راهی شدیم.

ضمیمه : با سپاس فراوان از همه عزیزان و بزرگوارانی که در امر امداد رسانی ما را یاری کردند :

به ویژه آقایان و خانم ها: محسن عبدلی،دکتر مساعدیان، خیراله امانی،پریسا حسین زاده، منصوره گرجی، پروانه کاظمی،  همایون بختیاری ، فلاح، دکتر مقدسی، دکتر حسن پور، سیرایی، محمد اعلایی، بهمنی، شهریار دلدار،جمعیت هلال احمر تهران و آمل، تیم ایثار هلال احمر،خلبان و خدمه پرواز،اورژانس بیمارستان میلاد و پژمان ایلانلو


برچسب‌ها: حوادث کوه نوردی
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:33  توسط پریساحسین زاده  |