وبلاگ کوه نوردی و صعودهای ورزشی گل کوه

انعکاس اخبار و تاریخ کوه نوردی و صعودهای ورزشی با اولویت زنان

2/8/1921

مالوری و بولاک از مسئولان دهکده تقاضا کردند که راهنماهانی آشنا به منطقه برای همراهی در اکسپدیشن چومولونگما در اختیار آنها قرار دهند. این مردان بومی و باتجربه بهترین نواحی را به آنها برای عبور از جریان آب و جلوگیری ازاشتباه درانتخاب شاخه های انحرافی آن ، نشان دادند. باربران اما بی توجه بودند ، مالوری و بولاک تصمیم گرفتند که هدایت کاروان باربران را دراین  پیمایش به عنوان عقب دار ، خود بعهده بگیرند. دره ای که در پیش گرفته بودند دارای دهکده ها و ابنیه هایی بود که امنیت بر آنها برقرار نبود و راهنمایان ترس از این داشتند که نیمی از مردان و تجهیزات را از دست بدهند.

" راهپیمایی کندی داشتیم ، وقتی که ساعت 4 بعد از ظهر من و بولاک به عنوان عقب دار به شانه سمت راست رودخانه رسیدیم ، به سختی دوازده کیلومتر پیشروی داشتیم ، چادرهای نصب شده را روی چمنزار یافتیم و دره ای که جریان آب از آن جاری بود را در سمت راست مشاهده کردیم. متوجه یک چوپان تبتی و باربران او که مقداری از بار ما را حمل می کردند شدم که آشکارا قصد ادامه مسیر را نداشت... ما در نقطه اتصال دره بودیم که صدای او را شنیدیم و راهنمای ما به سمت چپ اشاره کرد. اینجا واقعا" یک دره بود اما جریان آب یخچال در آن جاری نبود ... ما کجا می رفتیم و چه باید می کردیم ؟ راهنمای ما اعلام کرد که از اینجا تا چومولونگما پنج روز پیاده روی داریم.

به طور خلاصه توضیح می دهم که در عرض دو روز به بالا هدایت شدیم ، بی هیچ جر و بحثی فقط پیش می رفتیم و از این طریق بر احترام من نسبت به آنها افزوده می شد ، این مردم چگونه فکر می کردند ؟ چگونه عمل می کردند اگر به آنها دستوری نمی دادم؟ آیا باید به باربران نرخ کمتری پیشنهاد می کردم و بعد به من کمک می کردند که به هدفم برسم؟ چگونه می دانستند که انتظار من از آنها چیست ؟

هر چیزی که در روز اول باعث شروع کار آنها شد و به آنها آموزش داده شد در روز دوم به درستی اجرا شد. من فرمان می دادم و آنها اجرا می کردند، فقط از این طریق ما موفق شدیم که از " مرز گل صدتومانی" عبور کنیم ، در اوقاتی خوش و ممتد به سوی قله اورست ، همواره نزدیک تر به مقصدی که آرزوی من بود. لطفا" سرزنشم نکنید ، باربرها باید چکار می کردند اگر من منصرف می شدم؟ هیچ چیز ، بنابراین به نفع آنها نیز بود و تنها به نفع من نبود که آنها را به این راه کشانده بودم."

زمانیکه گروه شناسایی وارد لونگمالا شد ، به هزار و دویست متر بالاتر از کمپ قبلی رسیده بود، مالوری زمانیکه در انتظار کنار رفتن مه بود متوجه موضوع عجیبی شد ، او ته تنها از همراهی باربران تبتی متعجب بود از آن جهت که به اندازه شرپاها قوی نبودند و حالا چادرهای خیس را که سنگین تر شده بودند حمل می کردند ، بلکه به خود می گفت ، عاقبت این قله کجاست ؟

"آن شب در چادر سردار، گفتگویی طولانی و البته نامفهوم با راهنمای ما سرگرفت ، سردار ما نقش مترجم را بعهده گرفت ، ما به اطلاعاتی دست یافته بودیم : دو چومولونگما وجود داشت . حدس آن چندان دشوار نبود ، اگر یکی از آنها اورست بود ، دیگری باید ماکالو باشد.

درخواست من این بود که ما را به چومولونگمایی که از همه بلندتر است هدایت کنند ، آیا نباید همیشه بلندترین و بهترین را برای خودم و دیگران می خواستم ؟"

4/8/1921

خورشید کاملا" طلوع کرد. آنها به این نتیجه رسیدند که شرایط جوی برای شناسایی بیشترعالی خواهد بود. به دره فرود آمدند و از رودخانه از طریق یک پل متحرک و سرگیجه آور عبور کردند ، راه خود را از درون گلهای کوتاه صدتومانی در پیش گرفتند و درمراتع زیبا پخش شدند ، به یک یخچال رسیدند و سمت چپ آن را ادامه دادند.

" در اواسط روز شرایط جوی صاف و روشن بود اما با پیمایش سمت چپ یخچال ناگهان با صخره های سربفلک کشیده که تا ابرها ادامه داشتند روبرو شدیم ، چیز دیگری وجود نداشت ، در عرض چند دقیقه ابرهای خاکستری به سرعت از پائین ، اطراف ما را احاطه کردند، باران به شدت شروع به باریدن گرفت و زمانیکه به مراتع پهناور بالای یخچال رسیدیم ، جائیکه یاک ها به چرا مشغول بودند و چادرهای تبتی ها برقرار بود ، به توقف راضی شدیم. در واقع هدفی به وضوح برای ادامه پیمایش در پیش روی ما وجود نداشت  ، تمایل به حرکت بسوی جبهه شرقی اورست نداشتیم باید منتظر می ماندیم تا اطراف را بهتر ببینیم. "

این تلاش بی نتیجه بود و آنها تصمیم گرفتند که به کمپ خود برگردند و منتظر بمانند تا شرایط جوی بهتر شود. زمانیکه مالوری نوک بینی اش را از چادر بیرون آورد ، هوا خیلی بهتر شده بود، ابرها  نوک کوه ها را ذوب کرده بودند و خورشید می درخشید ، توده عظیم جبهه شرقی به تدریج خود را آشکار می کرد و مالوری را متحیر ساخته بود.

این منظره پر هیبت وجود او را با شگفتی احاطه کرده بود ، در بالای گسترده دره ، هرم قله اورست سربرافراشته بود ، در زیر آن حوضچه ای از تکه های یخ ، انشعاب یخچال را فرا گرفته بود و جربان آب به پائین بین یالهای اورست جاری بود. جذابیت این منظره زیبا در تصور مالوری چیزی بیش از جغرافی محض بود.

" تصویری که در خاطره من زندگی می کند و بر تمامی وجود من تاثیر گذاشت ، قله اورست با جبهه جنوبی و شانه عظیم جنوب شرقی،  بلندترین قله روی زمین ! حالا داستان جبهه شرقی اورست قدرت تخیل مرا بارور خواهد ساخت اگرتمامی آنرا می شناختم، نومیدی یا دیوانگی، اما من می خواهم که دیوانه باشم ، چه تفاوتی است میان گزارش ها ی دیگران و چنین منظره ای .

دوباره و دوباره چشمهای من خطوط رو به بالا را تعقیب کرد ، شانه هایی عظیم ، پستی و بلندیها و طاقچه های  ناهموار، یخچالهای آویخته ای که بخش بالای جبهه شرقی اورست را پوشانده بود. اگر فقط می توانستم حالا آنجا باشم ! بله می توانستم شکوه و جلال این رشته کوه مرتفع رابا همین پیش زمینه جذاب نظاره گر باشم . رویای طولانی من در باره چومولونگما ، الهه مادر جهان ، و چوآیو الهه فیروزه ، آیا می توانم راه برگشتم را بیابم ، به کف دره ، به سمت مرغزار سرسبز ، جائی که چادرهای ما در باد برافراشته شده بود ، جائی که گله گاوها در حال چرا بودند و جائی که دوغ خوشمزه در نهر آب هنوز خنک بود. اگرچه روح من خانه خود را در آن بالا نزد آن الهه ها یافته بود ، اما وفادار به حقایقی لطیف تر بود که به حومه شهر ، زندگی می بخشید."

مالوری توجه خود را معطوف به قله سفیدی به نام کارپوری کرد که در بخش آب پخشان قرار داشت ، اگر آنها می توانستند آنرا صعود کنند نه تنها قادر به  دیدن شرق دره رونگبوک و عبور به سمت چانگلا می شدند بلکه نمای عظیمی از تمامی جبهه شرقی اورست را مشاهده می کردند.

" انحراف از مسیر که موجب ورود ما به دره کاما بود ، چیزی نبود که موجب پشیمانی و تاسف ما را فراهم آورد. از آنجا که هدف ما صعود از یک یخچال به سمت جبهه شمالی بود ، بنابراین حالا به اشتباه در سمت یک آب پخشان هستیم. یک تیغه از کوه از سمت شرق به ابتدای خط الرأس جبهه شمال شرقی ادامه داشت ، وقتی از دره کاما به بالا نگاه می کردیم این بخش در سمت راست ما قرار داشت ، یخچالی که در پی آن بودیم باید خیلی دورتر از این بخش قرار گرفته باشد."

6/8/1921

تیم شناسایی چادرهای ومپیر را نزدیک منطقه ای از یخ سفت در ارتفاع 5300 متری نصب کرده بود.

" شاید با آمدن شب و بارش دوباره برف آرامش ما بر هم ریزد ، ولی از باور اینکه چیزی بدتر از عبور از بغض آسمان نمی باشد ، خودداری می کنیم و قبل از خاموش کردن شمع ها ، آسمان روشن خواهد شد. در هوای سرد به بیرون رفتیم ، ماه در هلال اول بود. برای عواقب شدیدتر در انتظار نبودیم ، پرده ها فرو افتاده بود. در مهی رقیق قله اورست در بالای سر ما سربرافراشته بود ، ماندگار ، وسیع ،بی حساب ، خیالی زودگذر و رویایی دست نیافتنی نبود، هیچ چیز نمی توانست تا این اندازه پایدار و مصمم باشد ، ثابت قدم همانند ستاره کیتس ، در شکوه و جلال تنهایی خود ، در هوای شب آویخته از آسمان  .

چرا این هدف رفیع درکنار این روزمره ناچیز ایستاده است ؟ چگونه می توانم این کوه را شناسایی کنم ؟ صرفا" به این دلیل که می خواهم از آن صعود کنم ؟ صعود درون شب ، زیر ستاره ها؟ این حالتی از ذهن است مثل کسی که مست باشد ، تصور می شود که در آسمان جست و خیز می کند ، ترس ، امید ، واقعیت بی رحم به خاموشی می گراید همانند تاریکی که زیر گنبد آسمان فرو می رود"

7/8/1921

احساس سستی ، قوی تر از حد معمول بر کمپ یخ زده سنگینی می کرد. آشپز احساس ناخوشی می کرد. باربرها  بعد از اطلاع از این جریان دفع الوقت می کردند و از حضور در هوای سرد سرباز زده پتوهای خود را بیشتر به دو خود می پیچیدند و خروپف می کردند. چگونه می توانم این روزها را دگرگون سازم ! من ، جرج لی مالوری که از روی پستی لباس صاحب (آقا) را پوشیده ام وهمیشه لذت می برم از این امتیاز که آخرین نفری هستم که از کیسه خواب خود به بیرون می خزد  و روزها است که با شور و شوق فراوان اولین نفر هستم که بیرون می روم  . تمامی اسباب و لوازم یخ زده ام را جمع کردم ، روی سنگهای یخ زده لغزیدم ، خورشید در تقلای طلوع در بالای کوهستان بود و من در انتظار معجزه ... 


برچسب‌ها: مرگ دوباره مالوری
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 20:5  توسط پریساحسین زاده  |