منظورت از کار فنی کدومه؟
یه نفر رفته آبدارخونه ماهی تابه و ظرفهای کثیف منو از پنجره پرت کرده بیرون ، شما احیانا" نمی دونید کـــــی می تونه باشه؟
ای وای عجب حرکت خشنی یعنی این من بودم ؟
مگه نگفتم حالم از بوی تخم مرغ بهم می خوره چرا همیشه آبدارخونه رو به گند می کشی و می ری دنبال کارت ، فرض کن خونه خودته ، قبلا" بهت هشدار داده بودم خودت گوش نکردی
خوب حالا که به سلامتی دارید می رید میدون انقلاب یه ماهی تابه هم واسه من بخرید
اگه بود باشه می خرم اما باید قول بدی بعد از غذا سریع بشوریش و بساطتتو جمع کنی
چشم خانم مهندس ! لطفا" شیرینی هم بخرید تا ببخشمتون
برو دنبال کارت و صدای خنده ای که از ته دلش بلند می شد
می رفتم داروخانه ، دارو بخرم اما خرده سفارش همکارهام از دارو خریدن بیشتر شد ، 3 تا ژامبون مرغ هایدا ، یه جعبه شیرینی ، یک کیلو میوه مخلوط با رسوایی هرچه تمامتر از هر کدوم دو سه تا ! ، یه آب معدنی ووو انگار که از قحطی اومدن ،هشتاد سال پیش کارخانجات ما در بیابونهای اطراف تهران ساخته شده بود ، هنوز هم اون مکان از لحاظ مرکز خرید ، آب و آبادانی با هشتاد سال پیش تفاوتی نداره ، یک محیط ناخوشایند صنعتی پر از دوده ، وقتی از در زدم بیرون نور خورشید چشممو زد ، درست مثل زندانی ها ،انقدر تو تاریکی کارت زدیم و تو تاریکی برگشتیم که دیگه روز رو فراموش کردیم ، خورشید خانوم خیلی وقته ندیدمت ، طیف وسیع رنگ ، صدا ، شلوغی ، زندگی یا همون اصطلاح زیر پوست شهر .
دستفروش های خیابون انقلاب در ضلع غربی میدون جایی که سه چهارتا سینما ردیف هم قرار گرفته به کسب روزی مشغول بودن و ضلع شرقی با نماد دانشگاه تهران و ورودی که هیچ شباهتی به دانشگاه نداره خودنمایی می کرد و حصار فلزی اون که سالهاست به تابلوی تبلیغاتی تبدیل شده ، روبروی دانشگاه کتابفروشی هایی که حالا بازارشون کساده ، نهایت انتشارات گاج که حالا روی دست قلمچی بلند شده ، ویترین انتشارات خوارزمی خیلی وقته که توجه منو جلب نمی کنه ، از اون روزی که بانو سیمین دانشور به رحمت خدا رفت ، همیشه عادت داشتم یه سری اونجا می زدم ببینم کتاب "کوه سرگردان" بالاخره چاپ شد یا نه و آخرش هم چاپ نشد و بعد از مرگش گفتن یک سرقت ادبی رخ داده و معلوم نشد خلافکار کیه ، انتشارات خوارزمی یا دزدهای گمنام ، ضلع شمالی می رفت به سمت ولیعصر و شمرون ، اینجا میدون انقلابه ! چهره واقعی پایتخت همینه ،بقیشو باور نکنید ! با معماری من درآوردی و کج و معوجی که سازنده ها ترکیبشو تعیین می کنن و ناظری برآن وجود نداره ، بجز محدوده فردوسی با کافه نادری معروفش که حالا به صورت محدود چراغش روشنه ، سی تیر و ... دیگه در هیچ کجای این شهر یک معماری که بشه تعریف مشخصی از اون کرد ، وجود نداره .
خیلی وقته دستفروش ندیدم ، ناخودآگاه در لابه لای اونها پرسه زدم و یه جورایی گم شدم، یه بستنی قیفی خریدم که طعم گلاب می داد و آره گاهی لازمه به دوران بچگی و بی خبری برگشت ، یک شور و شعف گیج و گنگ در من جاری بود که ناگهان ... آه خدای من یعنی درست می بینم ؟ عباس معروفی یه کتاب منتشر کرده ، یعنی خودشه یا تشابه اسمیه ؟ این کتاب در بساط یک دستفروش روی زمین به فروش می رفت ، کتابــــــی بـــــــــه نـــــــــام " تماما" مخصوص" از روی زمین برش داشتم و کتابو باز کردم ، صفحه اول نوشته بود " با احترام به جنبش زنان ایران و زنان در سایه" ، مرسی حاج عباس عجب عبارتی ، زنان در سایه ! از کجا این عبارتو پیدا کردی ؟ حرف نداری ! کدوم انتشارات جرأت کرده کتاب ترو منتشر کنه ، "گردون" یعنی گردون هنوز وجود داره یا دوباره احیاء شده ، نشر گردون ، برلین ! آه پس هنوز اونجاست اما انگار وضعش بد نیست ، تو ایران به زحمت یه مجله منتشر می کرد اما حالا چاپخونه داره ، کسی چه می دونه تحت چه شرایطی و چگونه ؟ ابتدای کتاب نوشته بود: " و آن مرغی است که کنار شط از تشنگی هلاک می شود ، از بیم آن که اگر بنوشد ، آب شط تمام شود" آندریاس کیه حاج عباس یا کریشن بائر ،..
قهرمان های ایرانی داستانهات کجا رفتن ، سال بلوا ، سمفونی مردگان ، پیکر فرهاد ،....
آره تو دیگه اون آدم سابق نیستی ، منهم نیستم یا شاید هم هستم ...
نیستی ، هستم ، نیستی ، هستم ، هستم ، هستم ، خواهی دید، کافیه صبر کنی ...
روزگار ما اینگونه سپری می شه ، گوشه کارخونه بدنبال یه لقمه نون ، پای بند یخچال برای یه لقمه نون ، خیلی هنر کنیم می ریم اون بالاها که از همه اینها فرار کنیم ، واسه اینکه فراموش کنیم چه جوری خودمونو زدیم به کوچه " علی چپ" کوهروی برای فراموشی ، کوهنوردی برای کسب افتخار ، بدست آوردن موقعیت ، درآمد ، شهرت ، افتخار ، من سرگرم چه کاری هستم ، یک جزیره درست کردم که ساکن اون فقط یک نفره ، یک نفر با هزار تا آرزو که سروتهشو بزنی فقط کسب روزیه ! من سرگرم اینکارهام و کتاب نویسنده ما در برلین چاپ می شه و روی زمین میدون انقلاب به فروش می رسه و من ازش یی خبرم ...
کوله پشتیم داشت می ترکید ، یه ماهی تابه کوچولو برای وجدان درد ، سه تا ساندویچ هایدا ، دو تا جعبه شیرینی و... دوباره برگشتم تو اون زندانی که به اختیار انتخابش کرده بودم
برچسبها: تحریر آزاد