
نوشته ای از دنیس اروبکو، دنیس موافق صعود از جبهه شرقی است و بزرگترین مشکل K2 را وزش باد می داند:
ماجراجویی می تواند هیجان انگیز باشد، می تواند نباشد، من ترجیج می دهم که هیجان داشته باشد. در مورد من این سئوال همیشه توام با تلاش است، صرف وقت برای نتیجه نه نشستن برای هیچ چیز. انتظار به دلیل یک تصمیم اشتباه، به هرحال من مدت زیادی است که چشم به K2 در فصل زمستان دارم. چالش ها و فرصت هایی که کوه فراهم می آورد. براساس تجربه صعود زمستانی قبلی می دانم که بزرگ ترین مشکل باد است،هنگامی که جریان غیرقابل کنترل آن شروع به وزیدن و نفوذ در همه جا می کند، آدم را از روی زمین می کند و اجازه کار را نمی دهد. در بیواک فرصتی برای استراحت وجود ندارد زیرا چادر با تمامی نفراتی که در آن هستند به شدت تکان می خورد. آب یخ از سقف چادر می ریزد و وارد کیسه خواب و زیر آن می شود. همه چیز منجمد و مرطوب می شود. هر بیرون رفتنی برای آوردن برف و یا دستشویی نیاز به یک ریکاوری طولانی دارد. نتیجه حملات باد: ایجاد دامنه های برفی عریان با یخی سیاه، ریزش خطرناک سنگ، استهلاک طنابها، یخ سفت در مکان هایی که مسیر برفی در فصل تابستان است، دشواری انتخاب مکانی برای نصب چادر و بسیاری موارد دیگر، بنابراین در K2 در فصل زمستان هر تلاشی برای صعود چه از جبهه شمالی و یا جنوبی محکوم به مشکلاتی باورنکردنی و غیرقابل مقایسه با فصل تابستان است. بادهای طوفانی سمت غرب از نوامبر تا مارس ادامه دارند و نگهبان مطمئنی برای کوهستان هستند که به راحتی همه کس و همه چیز را حذف می کنند.
جبهه شرقی K2
جبهه شرقی K2 خوب و هیجان انگیز است زیرا کوه نوردان را از بادهای غربی محافظت می کند، در تابستان بهمن های خطرناکی دارد با این حال در زمستان حداقل پوشش برف، شرایط خوبی برای صعود فراهم می آورد. حرکت کردن و سازماندهی برای حمایت آسان تر است. مکانهایی برای نصب چادر وجود دارد. امکان گذراندن شب در شکاف ها وجود دارد، می توان غارهای برفی ایجاد کرد. ما باید نگاهی به جبهه شرقی می داشتیم من دو ماه قبل از اکسپدیشن به ویلیچکی گفته بودم. موقع برگشت به کمپ اصلی به گولاب هم گفته بودم که باید نظری به جبهه شرقی داشته باشیم. وقتیکه صورت بانداژ شده بلیسکی را دیدم دوباره منفجر شدم. در ابتدای مسیر باسک سنگی به او اصابت کرده بود و به طرز معجزه آسایی از سرنوشتی بدتر نجات یافته بود.

دنیس و آدام
بعد از شام بچه ها هیجان زده بودند. صبح روز 8 فوریه از ویلیچکی اجازه گرفتم که جبهه شرقی را شناسایی کنم. او یکی از باربرهای پاکستانی را برای کمک به من تعیین کرد. به او که فاذر نام داشت گفتم که هارنس و کرامپون هایش را بپوشد. ساعت 7 صبح شروع کردیم. رفتیم، نگاه کردیم و چند تا عکس گرفتیم و موقع شام به کمپ اصلی برگشتیم. این باربر پاکستانی از آغاز پیمایش با استقامت خود انرژی مثبتی به من می داد. گفتگوی ساده ای در پیش گرفتیم. در 9 فوریه هوا خوب بود، آفتاب گرم بود، فاذر مثل من 44 ساله است، چهار بچه دارد و صعودهای متعددی به هشت هزارمتریهای پاکستان داشته. با دقت به طناب متصل شده بود، از یک ابشار یخی عبور کردیم که احاطه شده بود با بقایای بهمن فرو ریخته از سقف K2. درست ساعت 10 جلوی جبهه شرقی متوقف شدیم.
من با شور و حرارت دستهایم را بلند کردم، زیبا بود، به صورت عمودی قرار داشت.

جبهه توسط چندین برجستگی، چین برداشه بود. یکی ازآنها در سمت راست باعث امیدواری من شد و برج K2 در حلقه ای مه غوطه ور بود من به دوست پاکستانی گفتم نگاه کن می بینی؟ او خندید و تکه ای از میان وعده را به من داد، آنرا گرفتم ولی گفتم من که گرسنه نیستم، تو چطور؟
فاذر که کم حرف بود گفت چرا؟ ناهار را در کمپ اصلی می خوریم. با عبور از یخچال ساعت 13 ما بشقاب سوپ را از دست آشپز گرفتیم.

فاذر باربر پاکستانی
این یک ماجراجویی کوتاه در اوایل فوریه بود و حالا زانو به بغل در انتظار صعود از تیغه آبروزی هستیم. همانطور که رسما در اخبار گفته می شود من یک جنگجوی منضبط هستم.