حکایتی از زبان همسر اسطوره کوه نوردی کشور لهستان، یرژی کوکوچکا

سی سال بدون یورِک
در "ایستبنا" دهکده ای تماشایی پر از خانه های چوبی در امتداد مراتع بی پایان، در زیر رشته کوه "بکسید" در کشور لهستان، یرژی کوکوچکا خانه ای تابستانی داشت و روزهای طولانی با همسرش سیسیلیا که همه او را سلینا می خوانند و دو فرزندشان به استراحت می پرداختند. امروز سلینا بیشتر از اینکه در خانه اش در کاتوویس باشد در مزرعه به سر می برد و مشغول نگهداری از موزه ای است که به یادبود همسرش راه اندازی کرده، او هرگز تصور نمی کرد یک روزی چنین مکانی وجود داشته باشد اما بعد از مرگ یورِک (یرژی) انبوهی از بازدید کنندگان برای تسلیت گفتن، ادای احترام، عکس گرفتن و دیدار از مکانی که بُت کوه نوردی آنان زندگی می کرده، به او سر می زنند. در واقع سلینا یک نوع آرامگاه را راه اندازی کرده، جایی که بتوان در میان انبوهی از عکس های قدیمی، خاطرات اکسپدیش های کوکوچکا، کتاب ها، مقاله ها و مجموعه متنوعی از ابزارهای کوه نوردی که در اثر دلتنگی و گذار زمان فرسوده شده اند، گام برداشت. حتی امروز هم چهره یرژی همچنان جذابیت خاص خود را دارد، سلینا وقتیکه با حوصله به تمام سئوالات ما پاسخ می دهد می گوید که تعجب نمی کند، او وقتی در باره همسرش صحبت می کند هنوز هم کاملا متاثر می شود: " من حالا در این خانه احساس خوبی دارم، اوایل برایم بسیار دردناک بود، باید اعتراف کنم که سالهای اول، زندگی خیلی بدی داشتم اما هرگز فکر ترک کردن این خانه به سرم نزده، با تمام این اشیاء و افرادی که به دیدن آنها می آیند، من احساس نزدیکی به او را می کنم."

نمایی از موزه کوکوچکا
یورِک و سلینا در کافه ای در شهر قدیمی کاتوویس با هم آشنا شدند، سلینا همراه یکی از دوستانش بود و در انتظار خالی شدن میز بودند و همان موقع گروهی از پسران در حال پرداخت صورتحساب و ترک کردن کافه بودند که یکی از پسرها از رفتن منصرف می شود و احساس می کند که رفتن در آن لحظه حماقت است، در نهایت به سلینا و دوستش ملحق می شود و در کنار هم یک بعدازظهر دلپذیر را سپری می کنند، سلینا در این باره گفته: "یورِک توجه مرا به خود جلب کرد زیرا با رفتارش محبت عمیقی به من منتقل می کرد، بسیار شیرین و آرام به نظر می رسید و چشمهایش به من اعتماد به نفس می داد، از همان ابتدا می دانستم، که در مقابل شخص خوبی قرار دارم، یک شخص خاص"

سلینا که به دنیای کوهستان تعلق نداشت، نمی دانست قرار است عاشق یکی ار قهرمانان جوان کوه نوردی لهستان شود، کمونیسم روسیه که برای نجات آنها آمده بود، هرگز آنجا را ترک نکرد و کشورشان را به زندانی تبدیل کرده بود که موجب دلسری آنها شده بود، ساختمان های جدید بتنی که در آن انبوهی از موجودات فراموش شده جمع شده بودند و نسلی که یرژی به آن تعلق داشت برای فرار از روزمرگی، آزادی وحشی کوه ها را پیدا کرده بود که خودش قهرمان نهایی آن شد. " او بسیار متواضع بود، بعد از مدتی مرا به برخی از مناطق کوهستانی می برد و با دوستانش آشنا می کرد و بعد فهمیدم که او واقعا کیست"
مسابقه برای 14 قله هشت هزارمتری
غوطه ور بین دودکش های خاکستری و میدان های ذغال سنگ، یرژی کوکوچکا در سال 1948 در نزدیکی کاتوویس بدنیا آمد، شهری که در طی جنگ جهانی دوم ویران و تقریبا خالی از سکنه شد، شوروی ها کندوهای عسل را برروی اسکلتهای دودکش ها و ساختمانهای قدیمی پرورش می دادند و زمان به کندی سپری می شد، دلسرد کننده بود، زمانی که یرژی به سن بلوغ رسید هر آنچه که در لهستان خواهان بدست آوردن آن بود، نیاز به پشتکار و خلاقیت محض داشت. در سن 16 سالگی کوه نوردی را کشف کرد و تنها دو سال بعد خود را درمحک مسیرهای دشوار "تاترا" قرار داد، کوههایی که بهترین نسل از کوه نوردان لهستان را پرورش داد، در سال 1971، همنورد او پیوتر اسکوروپا در خلال تلاش بر "دایرتیسما دل کازالیکا" یکی از دشوارترین قله های این توده، جان سپرد و این فاجعه نزدیک بود که در فعالیت جدی او در کوه نوردی تردید ایجاد کند اما تنها سه سال بعد شانس خود را روی "دنالی" امتحان کرد، جایی که دچار بیماری ارتفاع زدگی شد و یکی از انگشت های پای خود را در اثر سرمازدگی از دست داد، این آغازی سخت بود که با این وجود وی را به خاطر تمامی مواردی که قصد داشت در سالهای بعد در هیمالیا با آن روبرو شود، برای هنر دشوار رنج، آموزش داد.
"اولین تماس من با یورِک در صعود از یکی از مسیرهای "یورا" بود، من از دشواری کار غافلگیر شده بودم، نه تنها خود را مکلف به آن صعود کرده بود بلکه به تنهایی آن را مجهز کرد، تمامی تجهیزات را خودش حمل کرده بود، نمی توانستم بفهمم که چطور یک نفر می تواند این همه کار را انجام دهد" یانوش گولاب، کوه نورد با سابقه و سرسختی است که هنوز با صعودهای تاریخی مثل تلاش برای اولین صعود زمستانی K2 درحال فعالیت است و این مطالب را بازگو می کند. "ما دو روز با هم بودیم و مسیرهای "تاترا" را صعود کردیم، اینجا و آنجا او دست خود را بلند می کرد و برخی از مسیرهایی که طی سالیان متمادی در آن دیواره نوردی کرده بود را نشان می داد، تمامی آنچه که او در "یورا" و "تاترا" آموخت را بعدا به هیمالیا منتقل کرد، او راهی کاملا منطقی را در پیش گرفت، قدرت بدنی او واقعا باور نکردنی بود"
در طول دهه 70، هیمالیانوردی وارد مرحله جدیدی شد، دوران طلایی بین سالهای 1950 و 1964 وقتیکه اولین صعود از قله های هشت هزارمتری تحقق یافت به پایان رسیده بود و سبک سبکبار (آلپی) آغاز شد و در پی مسیرهای جدید و زیبا به همین سبک بود. در آن زمان فقط دو نفر بودند که بیش از یک هشت هزارمتری صعود کرده بودند، هرمان بوهل و کورت دایمبرگر، اکسپدیشن ها بسیار دشوار و گران بودند و پروژه های زیادی در غولهای آسیا متصور نبود، تا اینکه رینهولد مسنر از راه رسید، این تیرولی اولین فردی بود که سه هشت هزارمتری در سال 1975 صعود کرد، در پایان دهه، تعداد صعودهای خود را به عدد شش رساند به اضافه اورست بدون اکسیژن در همراهی با پیتر هابلر، صعودهای غیرممکن از K2 و نانگاپاربات، او اولین فردی بود که یک هشت هزارمتری را به تنهایی از کمپ اصلی بدون استفاده از اکسیژن و در مسیرهای کشف نشده و در فرم سریع صعود کرد. مسنر در این باره گفته: " هدف من این بود که یک گام فراتر از پیشینیان باشم که قبلا ایده صعود به تمامی 14 قله هشت هزارمتری را حدس زده بودند"
در کتاب بالاتر از خطر نیکلاس اوکانل نقل قولی از مسنر هست" یورک بعضی وقتها می گفت که این یک مسابقه است و بعضی وقتها هم اینطور نیود، شاید در اواخر کار، بیشتر در این باره متقاعد شده بود، به خصوص به خاطر فشار مطبوعات، اما در هیچ مرحله ای این یک موضوع رقابتی نبود، ما دفعات زیادی با یکدیگر ملاقات کردیم و همیشه دوستان خوبی برای هم بودیم، سلینا نیز چنین عقیده ای دارد "آنها هرگز دشمن یا چیزی شبیه به آن نبودند"
این واقعیت که یورِک تمامی قله های هشت هزارمتری را در چنین مدت کوتاهی صعود کرد و همیشه به سبکی پاک و جسورانه متعهد بود، به همان اندازه تعجب آور بود که او با استفاده از لوازمی که در دسترس داشت و اغلب توسط خودش ساخته می شد یا دست دوم خریده بود، به این موفقیت دست یافت. بودجه اکسپدیشن های لهستان اغلب نامعلوم یا از منابع غیرقانونی بود، کوکوچکا در اولین ملاقات خود با مسنر در کمپ اصلی گفته بود که نمی تواند از این تجهیزات شگفت انگیز چشم بردارد،در هر صورت یرژی قبلا به یک ستاره درخشان تبدیل شده بود، در لهستان بعد از صعود آخرین قله هشت هزارمتری از او استقبال شد، سلینا با 14 شاخه گل سرخ در فرودگاه منتظر او بود که این کار در میان روزنامه نگارانی که برای لحظه ورود او تجمع کرده بودند، جلب توجه می کرد.
"وقتیکه وارد شد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و اشک در چشمهایش جمع شد، او پروژه زندگی خود را به پایان رسانده بود اما به دور از غرق شدن در شهد موفقیت و بعد پوجی دور شدن از قله های بزرگ در او ایجاد شد، آیا همه چیز به پایان رسیده؟ نه جهان عمودی هرگز پایان نمی یابد، منتظر بمان، برمی گردم. بنابراین در سال 1988 یک مسیر جدید به سبک سبکبار در جبهه شرقی آناپورنا ایجاد کرد و در سال 1989 تحریک شد که اولین صعود هشت هزارمتری خود را که از مسیرنرمال انجام بود از مسیر جدید صعود کند و به لوتسه برگشت.

"یورِک به من گفت که فقط یک کار برای انجام دادن باقی مانده، یک آرزو، جبهه جنوبی لوتسه، سلینا او را محدود کرده بود که کمتر به کوه نوردی بپردازد و بیشتر با خانواده باشد، او به یاد می آورد که وقتی همسرش را برای عزیمت به آخرین سفرش بدرقه می کرد متوجه می شود که خسته به نظر می رسد، احساس تلخی بر فراز آن ایستگاه قطار در جریان بوده.
"چرا باید آن را ترک کنم وقتیکه همه چیز روبراه است؟ من تصور نمی کنم که بتوانم کوهستان را ترک کنم" یرژی کوکوچکا درِ هرگونه گفتگو را در باره آینده خود بست، کورت دایمبرگر پس از ناپدید شدن تراژیک یورِک کلمات خود را به درستی انتخاب کرد:" او می خواست سرنوشت خود را اصلاح کند"
یک طناب کهنه پایان کوکوچکا را در لوتسه در پاییز 1989 مهروموم کرد، خاطره او ماجراجویی را معنی می کند اما ماجراجویی محض، همیشه به سوی مناطق و احساسات کشف نشده، در امتداد مسیرهای ناشناخته و مستعد خطر و میراث او فراتر از سرسختی برای غلبه بر ناممکن ها، موزاییکی از هنر خلاق، استعداد فردی و مواجه دائمی انسان با سنگرهای دست نخورده طبیعت است. کوهها همیشه در مقابل تلاش انسان ها مقاومت می کنند اما انگیزه، نیرویی قدرتمند و قوی است، لازم است که همیشه ضرورت یک گام بیشتر را بدانیم.
